انشاء درباره‌ی شانس

انشا درمورد شانس مهارت های نوشتاری پایه نهم

انشا درباره شناس

انشاء در مورد شانس

انشا درباره شانس – شماره ۱

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد، در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.

باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد. اما از بد شانسی گاو دم نداشت .

انشا درباره شانس شماره ۲

پیر مردی در روستا بود که یک پسر و یک اسب داشت.

روزی اسب پیرمرد فرار کرد همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب بد شانسی آوردی که اسبت فرارکرد!
پیرمرد جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد احمق!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

 

انشاء شناس – شماره ۳

بدشناسي پشت سر هم!

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
– جرج از خانه چه خبر؟
– خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
– سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
– پرخوري قربان!
– پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
– گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
– اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
– همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

– چه گفتي؟همه آنها مردند؟
– بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
– براي اينكه آب بياورند قربان!
– گفتي آب آب براي چه؟
– براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
– كدام آتش را؟
– آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
– پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
– فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
– گفتي شمع؟ كدام شمع؟
– شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
– مادرم هم مرد؟
– بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان !
– كدام حادثه؟
– حادثه مرگ پدرتان قربان!
– پدرم هم مرد؟
– بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
– كدام خبر را؟
– خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد

اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد

من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!

_________________________

دوستان انشاء داشتن در مورد شناس می توانند در قسمت نظرات برای ما ارسال کنند.

اشتراک گذاری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

web counter free